مرگ
شاید ادامه خوابهای ما باشد
جهنم
تحقق کابوس های شبانه
و بهشت
دنباله رویاهای شیرین صبحگاهی
نوشته شده توسط احد چگینی در شنبه 1390/08/14 ساعت 4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تا اقتداء بر چشمه هاي نور كرديم
چشم بد خفاشها را كور كرديم
در گرگ ميش قريه گويا يادتان رفت
ما گرگها را از قبيله دور كرديم
روزيكه ترس نيش لبها را به هم دوخت
انگشت را در لانه زنبور كرديم
ماخادم نام بلند آفتابيم
خدمت بدون منت و منظور كرديم
ما را تمام باده نوشان مي شناسند
ما خويش را وقف مي و انگور كرديم
نوشته شده توسط احد چگینی در چهارشنبه 1389/06/31 ساعت 7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بادهادشمنان دیرین یادها هستند
بادها همه چیز را باخود می برند
نام ها و خاطره ها را
همچنان که، مویه ها و شیون ها را
همچنان که ،خنده ها و هلهله ها را
من به هیچ وجه نگران وزیدن بادی نیستم
که یک روز
مرا باد خود خواهد برد
من نگران یادها و نام های نازنینی هستم
که یک روز باد
بی رحمانه آنها را
در لابلای خس و خاشاک قبرستان قدیمی" زویار"
و در کنار قنات "حلال آب"
تنها رها خواهد کرد
من نگران تماس های بی جوابی هستم
که روی فراموشی خاک
"دایورت" می شوند.
ونامه ها و اس ام اس هایی
که هیچ وقت به مقصد
نمی رسند
روز تاج گلهای پلاسیده
روز پلاکاردهای جورواجور
روز مداحان و گریه های ممتد
روز"بی براری ،بی براری"
روزخرماها و شربت ها
روز پیراهن های مشکی
آن مهمانی باشکوه بی میزبان
من نگران یادها و نامهایی هستم
که یک روز باد
آنها رابا من خواهد برد.
نوشته شده توسط احد چگینی در پنجشنبه 1389/04/24 ساعت 7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هزاران سال پيش از شروع شعر
من خواب بودم
و خواب من
پر از پولك و پرنده و پروانه بود
و تو
نمي دانستي
باور كن
من
هيچ وقت چشمهاي ترا به هيچ كس نگفته بودم
اما
نمي دانم چرا مادرم هر صبح نام كوچك ترا مي دانست
امروز بیست و هشتم ارديبهشت ماه است
و در كوچه
باد مي آيد
آنروز هم باد مي آمد
اما
من نمي دانستم چندم ارديبهشت ماه است
آنروز كه من
عرقگير كهنه ام را در باد گم كردم
و تو
روسري آبي ات را
آنروز كه نمي دانستم
دوچرخه قرمزم را به چه كسي داده ام ؟
و جعبه مداد رنگي هايم را
كجا جا گذاشته ام ؟
و تو
مي دانستي
آنروز كه دهان تو
بوي مداد گلي مي داد
وچشمهايت طعم آلاسكا چوبي در بعدازظهر مردادماه
آنروز كه
در موهاي طلائي عروسكهايت باد مي آمد
و انگشتان من
بوي عطر ياس مي داد
تو مي دانستي
تو مي دانستي چندم ارديبهشت
باد مي آيد
اما به من نگفتي
و باد
بادبادكهاي مرا برد
امروز بیست و هشتم ارديبهشت ماه است
ودر دور دست رویاهایم
باد میآید
نوشته شده توسط احد چگینی در سه شنبه 1389/02/28 ساعت 7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مردان سرخ ،سبزِِ هميشه صنوبرند
با هرچه سرو در همه دنيا برابرند
سقف قفس تمامی سهم شما نبود
در اين زمانه باز كساني كبوترند
يعقوب من بگو كه چه بايد كنم که باز
اينها براي يوسف ما نابرادرند
اينجا نشسته ام كه ببينم قبيله اي
رد مي شود ،زچاه و برونم بياورند
وقتی تمام پنجره ها گل گرفته شد
یک عده می روند که باران بیاورند
نوشته شده توسط احد چگینی در پنجشنبه 1389/01/26 ساعت 3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
قطره قطره آبم کن مثل آدمک برفی
زیر هُرم چشمانت بی سلامی و حرفی
نوشته شده توسط احد چگینی در یکشنبه 1388/12/16 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ودستی که ندارد حسرت سیب
همان بهتر بپوسد در ته جیب
نوشته شده توسط احد چگینی در یکشنبه 1388/09/15 ساعت 5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یا دلم مشهده یا قُم،حرم معصومه اشکای خیس آدم به داد آدم میرسن مث یه کفتریکه دور حرم میچرخه کافرا،یهودیا،ارمنیا عاششقتن چرا تیغ ظالما نداره آروم و قرار؟ مطمئنا اونی که نیومده پابوست هرکی از زیارت ضریح تو برگشته
توی این شلوغیا آدم چقد آرومه
اونجا که حتی غزل واژه ای نامفهومه
دل من عمریه که کبوتر این بومه
دیگه تکلیف کسایی مث ما معلومه
چون غلاف تیغ شون حنجره ی مظلومه
یقین از لطف خدا تو محشرم محرومه
اونقده پاکه دلش که اون ورش معلومه
نوشته شده توسط احد چگینی در پنجشنبه 1388/07/09 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
تو تنها شاهد نجوای احمد (ص) با خدا بودی
تو هم سرشار نور روشن و عطر دعا بودی
شنیدی بانگ اقرا اقرا و عطر ملائک را
تو تنها محرم قدر محمد (ص) در حرا بودی
تو با آن جاه و حشمت گوشه شعب ابیطالب؟
همیشه یاور و پشت و پناه مصطفی(ص) بودی
تو رفتی و یتیمی شد دوباره قسمت آن مرد
همان مردی که تو با او همیشه پا به پا بودی
اگر تو زنده بودی در میان حلقه ي گلها
یقینا تو نگین روشن آل عبا (ع) بودی
تو باچشمان خود دیدی که محسن(ع)لای در جان داد
چه دردی را کشیده دخترت زهرا(س)کجا بودی؟
دلت می سوخت وقتی که حسن (ع) پاره جگر میشذ
یقینا آن شب خونین کنار مجتبی(ع) بودی
صدای صوت قرآن از سر سرنیزه می آمد
یقینا با رسول(ص) و جبرئیلش نینوا بودی
تو در تنگ غروب عصر عاشورا چه می کردی ؟
تو که مادر بزرگ کشتگان کربلا بودی
تو تعلیم سخن دادی به زينب(س) خطبه قراء
تو آنجا در کنار دختر شیر خدا بودی
تو در هر سجده سجاد (ع) و قال باقر (ع)و صادق(ع)
شبي در کاظمین و کربلا و سامرا بودی
تو آن انگور زهر آلوده را اول خودت خوردی
کنار تشت خون آلوده موسی الرضا (ع) بودی
تو در زندان عباسی کنار عسگرین (ع) بودی
خود تو شاهد میلاد آن مولای ما بودی
نوشته شده توسط احد چگینی در جمعه 1388/07/03 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مانده ام در گوشه ی تُنگ بلور
من که دریا هم برایم کوچک است
نوشته شده توسط احد چگینی در چهارشنبه 1388/04/24 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط احد چگینی در یکشنبه 1388/02/20 ساعت 12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حواوسيب وحضرت آدم نميشود
آتش كنار پنبه، مسلم ،نميشود
اين سيب سرخ وسوسه انگيزگونه ها
آخربشركه بهترازآدم نميشود
از من بگو به تازه به دوران رسیده ها
هرسفره ی گشاده كه حاتم نميشود
طوفان! بدانكه سروبلندي شدست بيد
ديگركسي مقابل تو خم نميشود
حتي اگر برانيم از درهزاربار
يك ذره از ارادت من كم نميشود
نوشته شده توسط احد چگینی در شنبه 1388/02/12 ساعت 4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مجموعه شعر انتظار شاعران قزوین تحت عنوان "منتظران خورشید"این هفته منتشر شد. فکر انتشار مجموعه ای از شعر شاعران قزوینی که در مقوله انتظار و در ستایش حضرت ولیعصر (عج) قلم فرسایی کرده اند ،بنده را بر آن داشت تا مجموعه ای از شاعران قزوین در این خصوص منتشر نمایم.
این کار از اواسط سال ۷۸ شروع و خدا را شکر که سر انجام این هفته چاپ و منتشر شد. جا دارد ازکلیه شاعران فهیم قزوینی و تشکلهای فرهنگی و هنری و انجمن های ادبی که بنده را در چاپ این مجموعه صمیمانه یاری نموده اند تشکر و قدر دانی نمایم.
در این کتاب شعر ۶۲ شاعر قزوینی آمده است ،شاعرانی از قرون گذشته تا به امروز ،این کتاب در۲۶۰ صفحه با قیمت ۳۲۰۰ تومان توسط انتشارات اندیشه زرین و همکاری صمیمانه و بیدریغ واحد آفرینشهای ادبی حوزه هنری استان قزوین مخصوصا هنرمند گرانقدر آقای سید قاسم قوامی سرپرست محترم وقت حوزه هنری استان به چاپ رسیده است.
مرکز پخش: قزوین -بلوار مدرس- پلاک ۷۰ -حوزه هنری استان قزوین
نوشته شده توسط احد چگینی در پنجشنبه 1388/02/03 ساعت 6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خورشیداگر دوباره بتابد به خانه ام
گل میکند شکوفه یقین روی شانه ام
نوشته شده توسط احد چگینی در دوشنبه 1388/01/10 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
از جنس "از ما بهتران"،از بهترین ها، بهتری
من مانده ام تو کیستی؟ آدم؟ فرشته؟ یا پری؟
شب بو ؟بنفشه؟نسترن؟میخک؟شقایق؟یا رزی؟
یاسی؟بگو یاپیچکی؟ یا زنبقی؟نیلوفری؟
طوفان؟بلا؟ یا صاعقه؟یاسیل؟ یانه زلزله؟
با اینهمه ویرانگری، حتما قیامت،محشری
هر برق چشمت آتشی، هر تار مویت فتنه ای
در دست هر مژگان تو تیغی برنده، خنجری
نوشته شده توسط احد چگینی در پنجشنبه 1387/12/15 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آبی ترین ترانه ی رویِ زمین، غزل
ای ابتدا و آخرهر نقطه چین، غزل
هر خنده وسلام تو یک شعر نابِ ناب
هر شیوه ی نگاه تو زیباترین غزل
هر دفعه یاد چشم تو یعنی، بنفشه ای
از دفترم شکفته نمونه، همین غزل
گیرایی نگاه تو اینگونه کرده است
مارا دچارِ واژه، گرفتار این غزل
من مطمئنم اینکه برای تو گفته است
هر شاعری که گفته یقین، اولین غزل
شاید برای چشم تو بسیار گفته اند
کمتر شنیده ای تو یقینا" چنین غزل
از جذبه های چشم تو بوده که اینچنین
ناب و شنیدنی شده و دلنشین، غزل
نوشته شده توسط احد چگینی در یکشنبه 1387/11/06 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
خوشه ای گندم به دستم داده اند
تازگیها دارم آدم می شوم
****
این واژه ها و غزلها نوشته ها
کار ملایک است و پری ها فرشته ها
****
جمعه می گویند می آیی و میشد کاشکی
هفت روز هفته را چون جمعه ها تعطیل کرد
****
تا تو پریشان می کنی بردوش گیسو
آتش بجانم می زند آغوش گیسو
****
نوشته شده توسط احد چگینی در سه شنبه 1387/10/10 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
ته دریاچه ی رویا دو قو
سینه به سینه و پهلو پهلو
غزلی تازه غزالی وحشی
طرز چشمان سیاهت بانو
عطر گیسوی تو تا میپیچد
میشود باز معطر شب بو
چشمه ی شیر و شکر لبهایت
عسل چشم تو کندو کندو
سعدی و حافظ و هرچه شاعر
روبروی تو همه دوزانو
تا بیایی و ببینند همه
شیوه ی چشم سیاهت جادو
گوشه دنج و نم بارانی
تو بریزی سر شانه گیسو
شرجی چشم تو باران باران
شانه به شانه و بازو بازو
هرچه ناگفته بگویم یکجا
بنشینیم شبی رودررو
****
ته دریاچه ی رویا دو قو
سینه به سینه و پهلو پهلو...
نوشته شده توسط احد چگینی در پنجشنبه 1387/09/07 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
تو از خیال نازک من هم ظریف تر
از مخمل حریر غزل هم لطیف تر
باران گرفت و دفتر شعر و پرنده خیس
باران گرفت و قافیه ها و ردیف، تر
آیینه خیس وخاطره خیس و ستاره خیس
حتی تمام پنجره های کثیف، تر
با کفش پاره پوره و دستان پینه دار
در این زمانه از همه مردم شریف تر
در امتداد شرجی باران قدم زنان
با موی خیس و چتر تر و ساک و کیف، تر
از بس که غصه می خورم آه می کشم
هی میشوم نحیف و نحیف و نحیف تر
آخر بگو که چه می خواهی از من آه
آیا شکسته ،خسته، از این هم ضعیف تر؟
نوشته شده توسط احد چگینی در چهارشنبه 1387/07/17 ساعت 0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقتی که مرزی هیچ بین خوب و بد نیست
فرقی میان آدمی با دیو و دد نیست
اردیبهشت باغ دارد در پی آبان
دولت برای هیچ کس تابه ابد نیست
گم کرده راه خانه را، دل- طفل معصوم -
بیچاره راه خانه ی خود را بلد نیست
از شاخه می چینند سیب سرخ ما را
سیب رسیده هیچ محتاج سبد نیست
شیری شود سلطان و... فیل و کرگدن، هیچ
آری بزرگی ها به سن و سال و قد نیست
فردا عمل مرز میان کفر و دین است
ایمان که تنها قل هو الله احد نیست
هرچیز در دنیای ما نسبی است، جز او
مطلق کسی در این جهان که خوب و بد نیست
هفت آسمان را گشته ام نه، بی ستاره است
بخت سیاهم قابل دید و رصد نیست
ما صفرها تا پشت سر باشیم، هیچیم
وقتی جلو، بهتر زما دیگر عدد نیست
تنهای تنها مثل نام کوچک من
اینجا کسی تنها تراز نام" احد" نیست
نوشته شده توسط احد چگینی در جمعه 1387/06/29 ساعت 5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از اول اردیبهشت سال جاری
دیگر ندارم جز نوشتن هیچ کاری
در گوشه دنج اتاقم می نشینم
هی چشم میدوزم به شیشه تا بباری
چشم انتظارم تا که بارانی بیاید
نامت شود در کوچه های شهر جاری
پرسیده ام از اهل فروردین سراغت
از شمعدانی ...از پرستو ...از قناری
گفتی که فروردین بیاید خواهی آمد
تو قول دادی با خود باران بیاری
نفرین به هرچه ابر...هرچه باد...باران
لعنت به این دلواپسی این بیقراری
نوشته شده توسط احد چگینی در پنجشنبه 1387/06/21 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خوابی که دیده ام
تعبیر روشنیست که تو می آیی
فرقی نمیکند
حالا کجایی ثانیه ها ایستاده ای
نوشته شده توسط احد چگینی در جمعه 1387/05/25 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خورشید گرمی مطمئنا توی راهست
زیرا که فردا اول مرداد ماه است
امشب تمام کوچه ها سرشار نورند
خورشید من مسول تابیدن به ماهست
مرداد ماه مهر ماه عشقبازی
در کوچه های خنده های قاه قاهست
یک اتفاق ناگهانی بود انگار
آری همیشه اتفاقی در نگاهست
چشم سیاهت شاعرم کردست آری
سرچشمه هر شعر چشمانی سیاهست
ای میوه ممنوعه ی تا به قیامت
می خواهمت هر چند می دانم گناهست
جز سایبان دست های تو ندارد
گنجشک باران خورده ای که بی پناهست
همصحبتی پیدا نکردم چند سالیست
همصحبت من خلوت خاموش چاهست
نوشته شده توسط احد چگینی در دوشنبه 1387/04/31 ساعت 6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
پیری چنین می گفت یک شب زیر گوش باد:
"فردا یقینا اتفاقی خواهد افتاد
فرمان میاید از فراز آسمانها :
هرچه قناری بعد از این از هر قفس آزاد
فردا تمام آبها باید که اقیانوس
فردا تمام بغضهای کهنه مان فریاد
هر کس به قدر دستهایش می برد سهمی
از آب از گل از کبوتر از خدا از باد
خورشید باید زود تر برخیزد از خواب "
بنیان شب را می کند ازبیخ و از بنیاد
من نسل در نسلم همه طغیان همه طوفان
هفتاد پشتم می رسد به آریا به ماد
آب از سرم دیگر گذشته می روم من
من میروم تا آخر خط هر چه بادادباد
نوشته شده توسط احد چگینی در پنجشنبه 1387/03/30 ساعت 4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چه ظهری، آفتاب آتشینی !
چه عصر خسته و اندهگینی!
غروبی حاصل آن ظهر خونین
...و خوشیدی سراپا شرمگینی
در آن سو زردهایی آنچنانی
در این سو سرخ هایی اینچنینی
هجوم سنگها، صف های شیشه
گل نیلوفر وگلدان چینی
از این اوج بلند آسمانی
چه می خواهید ای قوم زمینی؟
فرات!آن کودکان تشنه لب را
چگونه تاب آوردی ببینی؟
چه عصر خسته و اندوهگینی!
سری سر سبز، سیبی سرخ ،سینی
نوشته شده توسط احد چگینی در پنجشنبه 1386/10/20 ساعت 6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بی تو پرنده ها سنگ ،بی تو دریچه ها کور
دیگر نه ذوق شعری دیگر نه حسی و شور
عمری کبوترانه، دور حریم سبزی
مردی شبیه سلمان، با بقچه هایی از نور
روم بدون قیصر ،بی شاه و امپراطور
یعنی غزل نوشتن ،بی قیصر امین پور
شال و کلاه کرده ،آماده ، ساک بسته
در ایستگاه باران ،یک پیر مرد رنجور
یک پیرمرد تنها ، یک کوپه اختصاصی
سوت قطار پیچید،مقصد ستاره ای دور
این آسیاب کهنه یک روز نوبت ماست
ماییم و عده ای از مامور های معذور
در خواب کودکی هام جا مانده یک عروسک
باچشم سبز روشن،موها طلایی و بور
دنبال استکانی،عمری دویده خیام
از بوته های غوره ،تا خوشه های انگور
:"بیهوده پهن کردید این حقه ها قدیمیست"
یک شب پری دریا آمد به خواب یک تور
نوشته شده توسط احد چگینی در چهارشنبه 1386/10/05 ساعت 6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مادر،انار سرخ،بابا ...سه نقطه چین
دارا، برادرم ،سارا ...سه نقطه چین
در گوشه بهشت ، آدم و نشسته بود
شیطان و سیب سرخ، حوا... سه نطقه چین
باران گرفت و من ، بی چتر و بی کلاه
آقا! بگو کجا؟ آقا :... سه نقطه چین
از هر طرف مرا دوره نموده اند
پایین... سه نقطه چین ، بالا... سه نقطه چین
چیزی شبیه شعر ، شعری شبیه چیز
چیزی شبیه چیز، آها ...سه نقطه چین
...سه نقطه چین شروع،ده ،بیست ،سی، چهل
پنجاه و شصت و بعد ،حالا ... سه نقطه چین
... سه نقطه چین سکوت ...سه نقطه چین تمام
فردا دوباره باز فردا... سه نقطه چین
نوشته شده توسط احد چگینی در سه شنبه 1386/09/13 ساعت 2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مبادا که خورشید تندی بتابد
و ما سایه ها را عبادت نماییم
مبادا که باران یک ریز و تندی بگیرد
و ما زیر چتری به خواب عمیقی فرو رفته باشیم
چه اندوه بی انتهایی!
چه خواب لطیفی !
چه شوق قشنگی!
******
...وخواب مرا
آفتابی قدیمی
پریشان نموده ست
همیشه ته خواب من می رسد به سر صبح
به یک شاخه سرشار از رقص گنجشکها
مرا می بری تا کجاها؟
*****
من از دست این شعرها ی نگفته
از این حرفهایی که پایان ندارد
به یک گوشه از خلوت نام یک دوست دارم امیدی
امیدی به یک خواب
امیدی به یک آفتاب قدیمی
که یک روز...
نوشته شده توسط احد چگینی در پنجشنبه 1386/09/08 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
به باران نقل قول از من بگو :يك سر بزن اينجا
همين جايي كه لبها را گرفته عقده دريا
مرا تا آخر آبان تحمل كن پرستو وار
كه من از سيمهاي كوچه پر وا مي كنم تنها
به سمت روشن خورشيد خواهم رفت در باران
اگر حتي ور افتد نسل اهل كوچ در دنيا
ببين من آخرين پيغمبر اين آسمان بودم
كه از اوج بلند ی ناگهان افتاده ام اينجا
اگر اين شعر ها اتمام حجت نيست آخر چيست؟
غزلهايي كه تو ميگويي من مي نويسم ها
تو مثل اين غزل سهل و روان و مهربان هستي
وگرنه من كجا و طبع شعري اين چنين گويا
دلم از اينمهمه اندوه عصر جمعه ميگيرد
"من اين جا بس دلم تنگ است"اي آرامش فردا
دوباره در هواي شعر من پيچده آوازي
"الهه ناز" مي خواند "بنان "در كوچه ايي تنها
نوشته شده توسط احد چگینی در شنبه 1386/04/30 ساعت 12 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اینها که می گویم
آوازهای بومی چوپان تنهایست
که سالیان سال
در سایه بیدی کهنسال
آرام خوابیده ست
و باد
در بند بند نی لبک هاش
می وزد
بی هیچ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY