تبليغاتX
احد چگینی
شعر ها
از سنگفرش پارک گذر کرد پیرمرد 
 با قامتی تکیده رخی زرد پیرمرد

با آن عصا و عینک ته استکانیش
در دور دست خاطره گل کرد پیرمرد

در بین شاخه ها شبحی می وزد که :های
تا کوچه های خاطره برگرد پیرمرد

هر شب به قاب عکس خودش خیره می شود
پیری ببین چه بر سرت آورد پیرمرد ؟

این دردهای کهنه رهایت نمی کنند
این دردهای کهنه و پا درد پیرمرد

آمد به روی صندلی پارک تکیه داد
یک سایه ی خمیده و خونسرد پیرمرد

بر سنگفرش پارک قدم می زند هنوز
دیروزهای خسته ی یک مرد پیرمرد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1386/03/06 توسط احد چگینی
درباره وبلاگ
اینها که می گویم
آوازهای بومی چوپان تنهایست
که سالیان سال
در سایه بیدی کهنسال
آرام خوابیده ست
و باد
در بند بند نی لبک ها
می وزد
بی هیچ
آرشيو مطالب


Blog Skin