از اول اردیبهشت سال جاری
دیگر ندارم جز نوشتن هیچ کاری
در گوشه دنج اتاقم می نشینم
هی چشم میدوزم به شیشه تا بباری
چشم انتظارم تا که بارانی بیاید
نامت شود در کوچه های شهر جاری
پرسیده ام از اهل فروردین سراغت
از شمعدانی ...از پرستو ...از قناری
گفتی که فروردین بیاید خواهی آمد
تو قول دادی با خود باران بیاری
نفرین به هرچه ابر...هرچه باد...باران
لعنت به این دلواپسی این بیقراری
دیگر ندارم جز نوشتن هیچ کاری
در گوشه دنج اتاقم می نشینم
هی چشم میدوزم به شیشه تا بباری
چشم انتظارم تا که بارانی بیاید
نامت شود در کوچه های شهر جاری
پرسیده ام از اهل فروردین سراغت
از شمعدانی ...از پرستو ...از قناری
گفتی که فروردین بیاید خواهی آمد
تو قول دادی با خود باران بیاری
نفرین به هرچه ابر...هرچه باد...باران
لعنت به این دلواپسی این بیقراری
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1387/06/21 توسط احد چگینی

